#آی_سی_یو_پارت_227
دستم رو گرفت و گفت:
- بیا تا بهت نشون بدم.
عمه نرگس چشم غرهای به سام رفت و گفت:
- چرت و پرتهات رو بذار کنار، بذار کارش رو بکنه.
سام من رو کشوند بیرون از آشپزخانه و گفت:
- صبر کن عمه جان الان میاد.
به سمت آیینه رفتیم، سام من رو مقابل آیینه قرار داد و گفت:
- این نگار منه، زیباترین دختر دنیا، مهربونترین دختر دنیا، خانمترین دختر دنیا. این دختر رو دست نداره، هیچ
کس به گرد پاش نمیرسه. تازه دست پختش هم خوشمزهست.
خندیدم و گفتم:
- پس خوش به حال نگار خانم!
بـ ـوسهای روی گونهم نشوند و گفت:
- زورت بگیره، زن من چنین کسیه!
هر دو خندیدیم و من برگشتم توی آشپزخانه.|
تا شب کارها رو کردیم.
بالاخره مهمونها هم رسیدن و جشن رو شروع کردن، سام به همراه عموش رفتن گوشهای و شطرنج بازی
کردن، من هم روی صندلی واسه خودم تنها نشسته بودم.
دخترها و پدرام و پسر اون خانواده وسط داشتن میرقصیدن.
با حس حضور شخصی روم رو برگردوندم، زن عموی سام بود، مادر پدرام.
لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com