#آی_سی_یو_پارت_225

- نه چطور مگه؟ باید چیزی بگه؟

- نه نه در کل پرسیدم. نگاهش بهت یه جوریه، گفتم شاید یه وقت بهت چیزی گفته باشه.

کف دستهام عرق کرده بودن، گوشهی مانتوم رو توی مشتم گرفتم و سعی کردم خونسرد باشم.

- من که چنین چیزی ندیدم؛ ولی در کل نه، اصلا با من حرف نزده.

سری تکون داد و چیزی نگفت، اوف اگه قراره سام یه روز بفهمه پس این حالاتم چیه؟|

تا موقع رسیدن به ویلا دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.

وقتی رسیدیم همه داشتن واسه جشن فردا برنامه ریزی میکردن، مثل این که فردا تولد ترانه بود.

خدا رو شکر لباس مناسب داشتم.

نخواستم دخالتی کنم واسه همین رفتم توی اتاق و به مامان زنگ زدم، چی میشد اگه این یه ماه تموم میشد و

بر میگشتم شیراز؟

***

بالاخره روز موعود رسید، یعنی تولد ترانه.

قرار بود یه جشن کوچیک گرفته بشه.

لباسم رو از پاکت در آوردم و پوشیدم. تیپم ساده بود، شلوار لی تنگ یخی رنگ با تاپ سفید رنگ، روش هم کت

چرم کالباسی رنگم رو که به تازگی خریده بودم پوشیدم.

موهام رو بالا بستم و واسه آرایش خط چشم کلفتی کشیدم با برق لب.

نخواستم جلف باشم، ممکن بود سام گیر بده.

کفش عروسکی سفید رنگم رو هم پوشیدم و از اتاق خارج شدم که با نازنین روبهرو شدم.

با دیدنم اومد نزدیک و گفت:

-چه کت قشنگی داری! از کجا خریدیش؟


romangram.com | @romangram_com