#آی_سی_یو_پارت_224
میخواستم ببینم واسه خوردن بار دوم این غذای پخته شده توسط من چه حسی داره، توی نگاهش چیه!
لحظهای خیره نگاهم کرد و رفت. قلبم لرزید، ناخواسته نگاهش من رو به یاد روزی انداخت که توی بیمارستان
میخواستم باند سینهاش رو عوض کنم که مچ دستم رو گرفت.
مثل همین الان نگاهم کرد و ملتمسانه ازم خواست که آرومتر کارم رو انجام بدم.
توی نگاهش چی بود؟ غم؟ درد؟
دستهام رو مشت کردم و با کمک سام و زن عموی سام سفره رو جمع کردیم.
* * *
با سام از ویلا خارج شدیم، کل شهر رو گشتیم. از خرید گرفته تا دوچرخه سواری و خوردن شام توی رستوران.|
واقعا خوش گذشت.
گاهی اوقات عصبی میشدم، نمیدونستم باید چیکار کنم! من با سام بودم در حالی که مرد گذشتهام مدام
جلوی چشمم بود و این باعث میشد همچنان تمام فکرم پیشش باشه.
من پیش سام خوشبخت و توی آرامش بودم؛ ولی سام عشق زندگی من نبود.
از خودم بدم میاومد، از این که از همون اول سر خود تصمیم گرفتم و الان توش گیر کردم، نمیدونستم سام
بفهمه چی میشه و این که اصلا کی قراره سام بفهمه؟
با صدای سام رشته افکارم از هم گسیخت.
بهش نگاه کردم که گفت:
- حواست به من هست؟
- ببخشید حواسم پرت شد.
- نگار، ساسان چیزی بهت گفته؟
با این حرفش جا خوردم، انگار سام...
romangram.com | @romangram_com