#آی_سی_یو_پارت_223

خندیدم و کنارش نشستم، یکم بعد بقیه هم رسیدن. همه سر میز نشستن، زیاد پخته بودم.

نفس عمیقی کشیدم، جز ساسان هیچکس این غذا رو نخورده بود.

همه شروع کردن به خوردن. عموها و شوهر عمههای سام خیلی تشکر کردن و کلی از غذا و حتی خود شیراز هم

تعریف کردن و من چقدر ذوق کردم، لحظهای دلم واسه شهرم و خانوادهام تنگ شد، کاش میشد دوباره برگردم

اونجا. من میخواستم از ساسان فرار کنم در حالی که الان اون اینجاست، پس دیگه فرارم واسه چیه؟

بقیه هم تشکر کردن به جز ندا و مادرش. نرگس خانم بدون حرفی از جاش بلند شد و رفت، ندا هم لحظه آخر

گفت:

- من توی استرالیا یه بار دوست ایرانیم واسهم پخت. وای مال اون خیلی خوشمزه بود!

سعی کردم اهمیت ندم، مهم بقیه بودن که خوششون اومد؛ ولی من بیشتر دوست داشتم نظر نرگس خانم رو

جلب کنم، نمیخواستم اینقدر بیدلیل باهام بد باشه.

سام دستش رو دور شونهم انداخت و گفت:|

- به خدا هیچوقت توی عمرم غذایی به این خوشمزهای نخورده بودم، محشر بود. ببینم زنم شدی حواست

باشهها، همهش باید برام آشپزی کنم.

با خوشحالی رو بهش گفتم:

- واقعا دوست داشتی؟

- مگه میشه دروغ بگم، دستت درد نکنه عزیزم. خیلی عالی بود!

لبخندی به چهرهش زدم، ساسان از جاش بلند شد و گفت:

- دستت درد نکنه.

بهش چشم دوختم و گفتم:

- نوش جان.


romangram.com | @romangram_com