#آی_سی_یو_پارت_221
- صبح بخیر.
سام در جوابش صبح بخیری گفت؛ ولی من بدون حرفی سریع نگاهم رو ازش گرفتم.
نگار هم پشت میز نشست که همون لحظه عمه و بقیه از پلهها اومدن پایین.|
ندا سریع به سمتم اومد و گفت:
- ساسان تو هم باهامون بیا، میخوام به سلیقهی تو خرید کنم.
عمه نرگس چشم غرهای به ندا رفت و گفت:
- میخوایم زنونه بریم، بعد خودت هر وقت خواستی با ساسان برو بیرون.
صدای غرغر زن عمو بلند شد:
- نرگس جان زود باش بریم دیگه.
عمه: باشه بریم.
خواستن برن که سام گفت:
- عمه اگه این بیرون رفتنتون زنونهست پس زن من چیه؟
عمه با اکراه نگاهی به نگار انداخت و سپس رو به سام گفت:
- عمه جان زنت تا الان خواب بوده. ما زود میریم میایم، این همه آدم وقت نداریم بشینیم تا ایشون آماده بشن.
نگار سرش رو پایین انداخت و گفت:
- شما برید خوش بگذره، من نمیام.
عمه:
- خداحافظ سام، خداحافظ ساسان، مراقب خودتون باشید. واسه نهار میایم. نگار هم که بیکاره نهار درست کنه
تا ما بیایم.|
رفتن. نفس عمیقی کشیدم، سام هم عصبی بود. عمه بود دیگه، نمیتونست زخم زبون نزنه.
romangram.com | @romangram_com