#آی_سی_یو_پارت_220

چیزها دست به دست هم دادن تا من با یه دید دیگه به این مساله نگاه کنم. پسر داییش که از همه بهش

نزدیکتر بود جلوی من بدش رو میگفت، تو بودی باور نمیکردی؟

عمو چیزی نگفت، چی میگفت؟ این عشق تموم شده و من باید تا آخر عمرم این علاقه یه طرفه رو واسه خودم

نگه دارم. نمیتونستم با خودخواهیم دوباره زندگی نگار رو خراب کنم.

کمی که آرومتر شدم، صورتم رو شستم و روی تخت دراز کشیدم. من چیکار کنم؟ نمیتونم تمام مدت اینجا

باشم و با دیدنشون لحظات رو به کام خودم زهر کنم.

* * *|

صبح با نور خورشید که به چشمم میزد، چشم باز کردم. از جام بلند شدم و رفتم طبقه پایین.

فقط سام سر میز بود و داشت صبحانه میخورد.

با تعجب گفتم:

- پس بقیه کجا رفتن؟

- مردا رفتن مزرعه یکم میوه و سبزیجات بگیرن، خانمها هم دارن آماده میشن فکر کنم میخوان برن خرید.

پشت میز نشستم و گفتم:

- که اینطور، برنامه تو واسه امروز چیه؟

- نگار که فعلا خوابه. اگه با عمه اینا رفت که هیچی، اگه هم نرفت میبرمش تا شب بیرون بگردیم. میای؟

شربتم رو مزه کردم و گفتم:

- نه خوش بگذره. مگه نگار نمیره باهاشون خرید؟

- نمیدونم والا. نگار که خوابه اونها هم چیزی بهش نگفتن.

پوزخندی زدم، صفتهای بد خانوادهی من دوباره داره نمایان میشه.

با صدای نگار هر دو به سمت پلهها برگشتیم.


romangram.com | @romangram_com