#آی_سی_یو_پارت_219

خودت سخت نکن.

دستهام رو مشت کردم. ادامه داد:

- ببین ساسان، میخوای چیکار کنی؟ مطمئنی نگار تو رو دوست داره؟ اگه نگار هم هنوز دوستت داره برو بهش

بگو، تا دیر نشده همه چیز رو به سام بگه و تموم کنه.

انگشت اشارهام رو نزدیک بینیم بردم و گفتم:

- هیس، عمو تو رو خدا بس کن، هیچی نگو. من هیچ کدوم از کارهام طبق برنامهریزی نیست. از من نپرس

میخوام چه غلطی کنم، من فقط نشستم ببینم تهش چی میشه. همهی عمرم همه چی برخلاف میلم بود.

- میخوای کمکت کنم؟ شاید اگه ازدواج کنی بهتره، یادت میره. شاید خوشبختیت با کس دیگهای میسر بشه.|

ناخواسته صورتم رو بین دستهام گرفتم و به خودم اجازه دادم تا مثل یه بچه گریه کنم، شاید تمام این مدت

سعی داشتم جلوی خودم رو بگیرم؛ ولی این دفعه واقعا سخت بود.

کسی من رو به آغوش کشید، عمو بود. با دستش پشت کمرم رو نوازش کرد، آغوشش بوی پدر میداد، پدری که

الان واقعا بهش نیاز داشتم.

زیر لب نالیدم:

- عمو نمیتونم دیگه، فکر میکردم دوستش ندارم؛ ولی الان میفهمم جز اون نه کسی رو دارم و نه کسی رو

میخوام، نگار همه کس من بود، جای همه رو واسهم پر کرد. عمو، من باهاش بد کردم، دلش رو شکستم، بهش

تهمت زدم، دیگه من رو نمیبخشه. من خودم تحمل حرفهای خودم رو ندارم چه برسه به اون. دارم تاوان

میدم. نمیخواستم با علاقهم در حق برادرم بدی کنم؛ ولی نتونستم، نگار خوب میدونست با این کارهاش من بی

تاب میشم.

- الان فهمیدی قضاوت کردی؟

- من با قضاوتم خودم رو باختم. قضاوتم فقط دید خودم بود، کاش واقعیتی که روبهروم بود رو میدیدم. خیلی


romangram.com | @romangram_com