#آی_سی_یو_پارت_218
- چیزی شده عمو؟
روی تخت نشست و گفت:
- بشین کارت دارم.
کنارش نشستم و بهش چشم دوختم که بالاخره بعد از مکث طولانی لب باز کرد:
- دیدمت.
با تعجب بهش چشم دوختم.
- کجا؟
- توی آب.
کلافه از جام بلند شدم و گفتم:
- عمو جان اگه میخوای من رو نصیحت کنی واقعا الان وقتش نیست، خستهم.
بدون اعتنایی به حرفم گفت:|
- تو دوستش داری، از رفتارهات، از نگاهت، از همه چیزت معلومه. نمیگم هنوز دوستش داری؛ چون مشخصه با
میل قلبیت ترکش کردی؛ ولی حالا داری عاشقش میشی. شاید این حس یه چیز جدید باشه که توی گذشته
تجربه نکردی.
فاصلهی اتاق رو طی کردم تا رسیدم به دیوار، به دیوار تکیه زدم و گفتم:
- نه من دوستش ندارم. اون، اون زن برادرمه!
- چرا قبل از این که قضاوت کنی به اینجاهاش فکر نکردی؟
جوابی ندادم که ادامه داد:
- چرا خودت رو عذاب میدی پسرم؟ از بچگی همین بودی، غد و یه دنده. حرف حرف خودت بود، همیشه دوری
میکردی. وقتی جایی کم بیاری عقب میکشی، وجودت پر از ناامیدیه. چرا عمو جان؟ اینقدر همه چیز رو واسه
romangram.com | @romangram_com