#آی_سی_یو_پارت_216

جوابش رو ندادم، اینها کسایی هستن که حتی شعور حرف زدن ندارن، پس لیاقت این که باهاشون حرف بزنی

رو هم ندارن و چه بهتر که توی افکار خودشون سیر کنن.

دست سام رو کشیدم و برگشتیم داخل ویلا.

دوش آب گرمی گرفتم و روی تخت دراز کشیدم.

سام کنارم دراز کشید و گفت:

- وقتی داداشم نجاتت داد چیزی که بهت نگفت؟

حس کردم پارچ آب سردی روی سرم خالی کردن، حس کردم که این تازه اول شکاکیت سامه. سام از این پس

دیگه مدام مراقب منه و من رو چک میکنه.

در جوابش گفتم:

- نه باید چیزی بگه؟ اون موقع نفسم گرفته بود آب توی ریههام جمع شده بود، با کمک برادرت تونستم نفس

بکشم.

دستهام رو مشت کردم، خدایا من رو ببخش، مجبور شدم دروغ بگم.

لبخندی زد و گفت:

- من رو ببخش، تقصیر من شد رفتی توی آب.

- نه عزیزم این چه حرفیه. اتفاق بود، از بیدقتی خودم بود.

* * *

"ساسان"|

همه برگشتن ویلا، خواستم برم که ندا دستم رو کشید و گفت:

- صبر کن کارت دارم.

منتظر بهش چشم دوختم که ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com