#آی_سی_یو_پارت_215

این رو هم بدون که سام مرد زندگیه، لایق این نیست که بخواد تاوان قضاوت و بدبینیهای تو رو بده.

توی یه حرکت دستهاش رو از دور کمرم باز کردم و به سمت ساحل شنا کردم، چشم بسته و با سرعت شنا

میکردم، قطرههای اشکم خودشون رو توی آب دریا حل میکردن. جای دستهای ساسان روی کمرم گز گز

میکرد، این پسر دوباره نفس من رو برید.|

به خودم نهیب زدم، نگار تو سام رو داری، سام لایق خــ ـیانـت نیست. فکرت رو از خواب و خیال بیرون بکش،

اگه ساسان تو رو میخواست همون موقع قدرت رو میدونست، نه الان که زن برادرشی. هر چند واضحه دیگه

مثل قبلا هیچ حسی نداره و پر از خاموشیه، یادت نره حرفهای الانش رو.

وقتی به ساحل رسیدم، سام با نگرانی دوید سمتم.

دستی به صورتم کشید و گفت:

- خوبی نگار؟ اونجا چه اتفاقی افتاد؟

- من تعادلم رو از دست دادم و آقا ساسان به موقع نجاتم دادن.

ساسان همون لحظه رسید. سام رو کرد بهش و گفت:

- مرسی داداش.

ساسان لبخند تلخی زد و روش رو برگردوند.

میدونستم سام ما رو دیده و واسه این که نشون بدم حالم خیلی بده سرفهای مصلحتی کردم و گفتم:

- نمیدونم یه دفعه چی شد!

سام من رو بغل کرد و گفت:

- خدا رو شکر که حالت خوبه.

با صدای ندا نگاهم رو به سمتش سوق دادن.

- وا این همه سام گفت شناگر خوبی هستی این بود؟ شانس آوردی که نمردی!|


romangram.com | @romangram_com