#آی_سی_یو_پارت_214

- خوبی؟

سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم، توی نگاهش نگرانی موج میزد، یعنی نگرانم شده؟

جوابی بهش ندادم و همچنان خیره به اون چشمهای دریایی رنگش بودم، تازه فهمیدم من چقدر دلتنگ این نگاه

و این چشمها بودم، چی شد یه دفعه که اون همه رویا آخرش به اینجا رسید؟

اگر یه ثانیهی دیگه توی این حالت میموندیم قطعا دوباره باید جلوی ساسان گریه میکردم.

دستم رو روی دستهاش گذاشتم و سعی کردم از دور کمرم بازش کنم، در همون حین گفتم:

- ممنون، دیگه ولم کن.

بدون اعتنایی به حرفم گفت:|

- همه یه روزی تاوان همه چی رو میدن!

با تعجب بهش چشم دوختم، پوزخندی زدم و گفتم:

- مقصر بقیه نیستن، شاید مقصر تو بودی که چشمهات رو بیشتر از هر چیز دیگهای باور داشتی. تو از تصویر

روبهروت اتفاق ساختی، در حالی که هیچی نبود.

- من هنوز هم همون حرف رو میزنم، شاید هم راست و دروغ رو هنوز نتونستم تشخیص بدم.

با عصبانیت گفتم:

- هنوز هم یه دندهای.

پوزخندی زد و گفت:

- اگه فکر کردی میتونی با استفاده از برادرم انتقام بگیری بدون سخت در اشتباهی. من به مال کس دیگهای

چشم ندارم، تو توی گذشته بودی و تموم شدی رفت .

قلبم شکست، با عصبانیت پوزخندی زدم و گفتم:

- من دنبال انتقام نیستم. من هم چشمم دیگه تو رو نمیبینه، وقتی با سام آشنا شدم نمیدونستم کیه. در ضمن


romangram.com | @romangram_com