#آی_سی_یو_پارت_211
سام نگاهی به من انداخت و گفت:
- من که از خدامه. برگردیم شیراز در اولین فرصت پیگیر میشم.
در جوابش لبخندی زدم، نمیدونم چرا اما با اومدن اسم ازدواج حالم یه جوری شد.|
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو به سمت این بحثها سوق ندم.
ترانه دوباره بطری رو چرخوند که این دفعه افتاد روی پدرام و نازنین، سام گفته بود پدرام عاشق نازنینه؛ ولی
نازنین از این موضوعه بیخبره.
پدرام: جرات یا حقیقت؟
نازنین: جرات.
- شمارهات رو بهم میدی؟
با این حرف پدرام، سام بلند زد زیر خنده.
نازنین با تعجب گفت:
- شمارهام رو میخوای چیکار؟
- میخوام دیگه، شاید کارت داشته باشم.
نازنین بوهایی برد، به ناچار شمارهش رو به پدرام گفت.
دوباره بطری رو چرخوندن، این دفعه روی من و ساسان افتاد.
قلبم اومد توی دهنم، فکر اینجاش رو نمیکردم.
آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به ساسان نگاه کردم.
قبل از این که سوالم رو بپرسم گفت:
- جرات.|
نمیدونم با گفتن جرات میخواست چی رو ثابت کنه، یعنی جرات انجام هر کاری رو داره؟
romangram.com | @romangram_com