#آی_سی_یو_پارت_210
اومدم. حتی دیگه درک نمیکنه و نگرانی رو تو چشمهام نمیبینه، نمیدونه من همون پرستاریم که...
با حرص اشکهام رو پاک کردم. ساسان پست فطرت، تو من رو نابود کردی، تو اون پرستار رو توی من کشتی،
دیگه حتی نمیخوام پرستار باشم.
کاش میمردم و هرگز پام به اون بخش آی سی یوی لعنتی باز نمیشد، ای کاش...
* * *
روی مبل نشسته بودیم، ترانه بطری نوشابهای بالا گرفت و گفت:
- کی پایهی جرأت حقیقته؟|
ندا جیغی کشید و گفت:
- من هستم!
بقیه هم موافقت کردن. ترانه رو به سام گفت:
- سام تو نمیای؟
سام نگاهی به من انداخت که به خاطر سام بلند شدم و هر دو به سمت بقیه رفتیم.
ساسان هم با اصرار ندا اومد.
ترانه و نازنین و ندا و پدرام و من و سام و از جمله ساسان کنار هم به شکل دایره نشستیم.
ترانه بطری رو وسط چرخوند، بطری چرخید و چرخید و چرخید و افتاد روی ندا و سام.
ندا پشت چشمی نازک کردو رو به سام گفت:
- جرات یا حقیقت؟
سام: حقیقت.
ندا لبخندی زد و گفت:
- راستش رو بگو، میخوایی با نگار ازدواج کنی؟
romangram.com | @romangram_com