#آی_سی_یو_پارت_209
نگرانی میمردم. فکر این که اتفاقی واسهش افتاده باشه حالم رو بدتر میکرد.
ساعت ۹شب شد. کسی حواسش نبود که من همچنان توی حیاطم.
نگرانی سام نشون میداد بیش از حد از شدت علاقه به برادرش، نگرانشه. نمیخواستم برم توی ویلا؛ چون با
دیدن نگرانیهاشون حالم بد میشد. هوای آزاد بهتر بود.
کمی گذشت، توی حال و هوای خودم بودم که با نوری که به چشمهام خورد سرم رو بالا آوردم، نور ماشین
ساسان بود.
پس بالاخره اومد.
ماشین رو بیرون پارک کرد و وارد شد.
از جام بلند شدم. خدا میدونست از این که حالش خوب بود چقدر خوشحال شدم، حس اون زمانی رو داشتم که
توی آی سی یو جون سالم به در برد.|
دوباره خاطرات به ذهنم هجوم آوردن، اشک توی چشمهام حلقه زد.
زیرلب زمزمه کردم:
- ساسان!
ایستاد و بهم خیره شد.
دوباره زمزمه کردم:
- خوبی؟
دستش رو بالا آورد و با عصبانیت گفت:
-هیس تو اصلا یه کلمه هم حرف نزن.
به سرعت رفت داخل.
ناراحت شدم، من نگرانش بودم و اون همچنان نسبت به من بی احساس بود، چه زود از فکر و قلبش بیرون
romangram.com | @romangram_com