#آی_سی_یو_پارت_208

حتی هوای باغبان هم گریه دار است

تصویری از باغی که بودم در میان نیست

آئینه هم تصویر او را بی قرار است"

* * *

"نگار"

ساعت ۶بعد از ظهر بود.

همه نگران ساسان بودن، از دیشب تا حالا غیبش زده بود. گوشیش رو هم خاموش کرده بود.

سام به همراه عموهاش و شوهرعمههاش رفته بودن دنبالش بگردن، بچه نبود؛ ولی این غیبت ناگهانیش کمی

عجیب بود.

یکی از عمههاش نماز میخوند، یکی گریه میکرد و اون یکی همینطور نشسته بود.

ندا هم زار زار گریه میکرد و روی اعصابم سورتمه میرفت.

دلشوره داشتم، نگران بودم. قرار بود به ساسان فکر نکنم اما این لحظه نمیشد. اگر اتفاقی واسهش افتاده باشه

چی؟ به خودم نهیب زدم:|

- هیس نگار زبونت رو گاز بگیر.

دستهام میلرزیدن، از جام بلند شدم و رفتم توی حیاط و روی نیمکت منتظر نشستم تا شاید بیاد.

نیم ساعت گذشت، سام و بقیه برگشتن. چهرهی سام نگران به نظر میرسید و این باعث افزایش دلهرهی من

میشد. سام فکر میکرد شاید کار پسر عموی پدرشه که باهاش مشکل داشته.

کلافه رفت داخل ویلا و من تنها توی حیاط نشستم.

نفس عمیقی کشیدم. ساسان کجایی؟ کاش فقط میفهمیدم که خوبی!

هر چی سعی میکردم آروم باشم نمیشد، فکر میکردم دیگه واسهم مهم نیست؛ ولی داشتم از درون از شدت


romangram.com | @romangram_com