#آی_سی_یو_پارت_207

حرفهام دست خودم نبود، واسه این که کش پیدا نکنه گفتم:

- کی میای شمال؟

- دوستم باباش اونجا ویلا داره، با چند تا از دوستهام واسه چند روز میایم اونجا.

- باشه، منتظرتم. برو بخواب، بیدارت کردم.

- خوب بخوابی، شبت خوش.

- شب خوش.

گوشی رو قطع کردم، بلافاصله خاموشش کردم و پرتش کردم روی صندلی عقب.

گوشهای ماشین رو پارک کردم و توی سکوت تا خود صبح بیمهابا به نقطهی نامشخصی خیره شده بودم، تا این

که ساعت ۷صبح بود که از شدت خستگی و سوزش چشم، خوابم برد.

***

با تنی کوفته چشم باز کردم، ظهر بود و من هنوز اینجا بودم.

دلم نمیخواست برگردم ویلا، کاش میشد فرصتی پیدا کنم و برگردم شیراز، دوست دارم برگردم اما دلم

نمیذاره.

"اینجا تمام باغ درگیر حصار است

این چشمها خیس از تب یک انتظار است

اینجا زمستان تا ابد پا بند گل شد|

آنچه ندارد رونقی اینجا بهار است

فصلی که باران را به دست گریهها داد

در دفتر غمگین دلها بی شمار است

حالی که دارد خاک گلدان شکسته


romangram.com | @romangram_com