#آی_سی_یو_پارت_205

برادرم رو میبوسید.

به سمت تخت رفتم. سرم رو روی بالش فشردم و صدای فریادم رو بین پرهای بالش پنهان کردم.

نمیتونستم خودم رو درک کنم، من ساسان گذشته نبودم بلکه یه ساسان جدید شده بودم، ساسان گذشته نگار

رو کنار خودش داشت؛ ولی ساسان الان...

من چه اشتباهی کردم، چرا بهش اعتماد نداشتم؟ چون عشقم بهش قوی نبود؟ ولی الان چی؟ یعنی شد مال

برادرم و تمام؟|

بدی دردم این بود که باید داخل خودم میریختم. نمیخواستم به برادرم خــ ـیانـت کنم؛ ولی نمیشد، دوباره

قلب من متعلق شده بود به نگار. نمیخواستم باور کنم که با دیدن نگار حالم خراب میشه؛ ولی انگار داشتم خودم

رو گول میزدم.

سوییچ ماشینم رو برداشتم و به سرعت از ویلا خارج شدم، سرگردان توی خیابانها پرسه میزدم.

بد کردی ساسان، حالا داری تاوان دل شکستهاش رو میدی. رسم زمونه اینه، هیچی طبق میلت نیست.

فرمون رو بین دستهام فشردم. مهدی، حتی اگه خودت هم تاوان این بلاها رو بدی واسهم کافی نیست، باید به

جای تو عزیزترین کست جلوت اینقدر عذاب بکشه تا توی سکوت از ناراحتی دق کنی، باید درک کنی، این تنها

خواستهی منه.

گوشیم رو برداشتم و شماره آیدا رو گرفتم، جواب نداد، دوباره گرفتم، صدای خواب آلودش پشت خط پیچید.

- چیزی شده ساسان؟ این موقع شب چرا زنگ زدی؟

با این که واسهم عذاب آور بود اما باید این کار رو میکردم. دیگه هیچی برام مهم نیست. دیگه نمیخوام دلسوز

باشم، میخوام مثل خودشون پست و بی رحم باشم.

زمزمه کردم:

- خوابت رو دیدم، خواستم صدات رو بشنوم.


romangram.com | @romangram_com