#آی_سی_یو_پارت_203
سام یه لحظه دستهاش رو از دور کمرم آزاد کرد که ناخواسته نزدیک بود بیفتم توی آب که دوباره من رو گرفت
و این بار هر دو پرت شدیم توی آب.
از شدت خنده نمیدونستم باید خودم رو نجات بدم یا نه، هر چند عمق آب توی این قسمت کم بود.
سام بلند شد و دست من رو گرفت و هر دو ایستادیم.
خیس بودیم و آب از سر تا پامون چکه میکرد.
سام با حرص گفت:
- ببین خیس شدیم، الان سرما میخوریم. بیا بریم داخل. نمیدونستم انقدر بی جنبهای.
با این حرفش خندیدم.
- سام اذیت نکن، من اگر الان بازی نکنم به نظرت روزهای بعد جلوی خانوادهت میتونم؟ باید کز کنم یه گوشه!
خندید، پشت چشمی نازک کرد و با شیطنت گفت:
- میخوای هر شب پنهونی بیارمت اینجا؟
من هم به تبعیت ازش پشت چشمی نازک کردم و گفتم:|
- محبت میکنید که!
خندید و با یه دستش من رو به خودش نزدیکتر کرد.
زیر لب زمزمه کرد:
- تو عشق کی بودی؟
- هیچکس.
- نه اشتباه گفتی، عشق یه نفری. اگه گفتی کیه؟
چهرهی متفکری به خودم گرفتم و گفتم:
- نمیدونم، کی؟
romangram.com | @romangram_com