#آی_سی_یو_پارت_201

فنجون رو برداشتم و همونطور که قهوهام رو مزه میکردم به دریا خیره شدم، ناخواسته با دیدن این منظره

آرامشی به دلم چنگ زد.|

چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.

همونطور نگاهم به دریا بود که با دیدن سام و نگار با تعجب فنجون رو روی میز گذاشتم و بهشون دقیق شدم،

گویا هر دو پنهانی از ویلا خارج شدن.

سام دست نگار رو گرفت و هر دو روی شنها شروع به دویدن کردن و این صدای خندهی نگار بود که باعث شد

لحظهای قلبم تیر بکشه.

دستی به موهام کشیدم. تو چت شده ساسان؟ مگه این چیزها واسهت بی ارزش نبود؟ پس چرا طاقت دیدن این

صحنه رو نداری؟ بی اهمیت باش، تو خودت خواستی جدا بشین.

عصبی شدم، هر چی سعی میکردم به خودم دلداری بدم حالم دگرگونتر میشد. پنجره رو محکم بستم و پرده

رو هم کشیدم. نگار بد کاری رو داره میکنه! بی شک که قصدش انتقامه، نباید بذارم انتقامش رو بگیره. از همون

دستی که میگیره باید از همون دست هم پس بده.

* * *

"نگار"

بعد از کلی دویدن با سام، خسته روی شنها دراز کشیدیم.

رو به سام گفتم:

- خیلی خوبه...شب، توی سکوت کنار دریا. گوش کن به صدای امواج رو، ببین چقدر لذت بخشه.

سام بهم خیره شد و گفت:

- میدونی لذت بخشتر از صدای امواج چیه؟|

بهش چشم دوختم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com