#آی_سی_یو_پارت_200
ساعت ۲۱نیمه شب بود، شب بخیری گفتم و به اتاق مشترک خودم و سام رفتم. خسته بودم.
مانتو و شالم رو با لباس راحتی عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم. پنجره باز بود، صدای امواج دریا مثل
موسیقی ملایمی بود که طنین انداز میشد و روح رو نوازش میکرد.
همونطور که گوش به موجهای خروشان سپرده بودم آروم پلکهام روی هم فرود اومدن.
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای سام چشمهام رو باز کردم.|
آروم زمزمه کرد:
- هیش هیچی نگو، همه خوابن.
با نگرانی پرسیدم:
- اتفاقی افتاده؟
- نه. میخوام برم کنار ساحل قدم بزنم، میایی که؟
با تعجب گفتم:
- ساعت چنده؟
لبخند شیطونی زد و گفت:
- دو.
لبخندی روی لبم نشست، بهتر از این نمیشد. از جام بلند شدم و به خواست سام لباس راحتی پوشیدم.
لباسم رو با لباس بلند سفید رنگی با گلهای قرمز عوض کردم. روی لباس مانتوی حریر سفید رنگی با شال قرمز
پوشیدم و با سام آروم از ویلا خارج شدیم.
* * *
"ساسان"
ساعت دو بود. از شدت سر درد خوابم نمیبرد، پنجره رو باز کردم تا شاید هوای خنک بیرون حالم رو بهتر کنه.
romangram.com | @romangram_com