#آی_سی_یو_پارت_199

- سام من خوبم.

- مطمئنی؟

ناخواسته قطره اشکی از چشمم چکه کرد، نه من خوب نبودم.

زیر لب آروم زمزمه کردم:

- سام!

- جون دلم؟

- نمیفهمم مشکلشون با من چیه! هر کسی رد میشه یه طعنه میزنه. نمیتونم اصلا تحمل کنم.

سام از شدت عصبانیت چشمهاش رو روی هم فشرد و خواست بلند شه که دستش رو گرفتم و آروم گفتم:|

- تو رو خدا اوضاع رو خرابتر نکن.

- نگار نمیتونم ببینم باهات مثل یه دشمن رفتار میکنن.

- سام من فقط به خاطر تو اومدم، بقیه مهم نیستن.

- پس به خاطر من تحملشون کن و اهمیت نده. اگه دوباره اذیتت کردن بهم بگو بر میگردیم مشهد.

به ناچار سری تکون دادم.

نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.

نخواسته سر برگردوندم و نگاه خیرهی ساسان رو غافلگیر کردم، سریع نگاهش رو ازم گرفت و از جاش بلند

شد.

این مردی که تا چند ساعت پیش خودش جز همین خانواده بود که مدام بهم طعنه میزد، حالا داشت با ترحم

بهم نگاه میکرد.

کنار سام توی سکوت نشستم و دعا کردم که حداقل این یه ماه مشکلی پیش نیاد.

* * *


romangram.com | @romangram_com