#آی_سی_یو_پارت_198
پوزخندی زدم و گفتم:
- چرا هنوز هیچی نشده لج افتادید با من؟ نکنه میخواستی زن سام بشی و...
حرفم رو ادامه ندادم و همین که خواستم برگردم، ترانه بازوم رو گرفت و با خشم گفت:
- فکر نکن کسی هستی، تو هم مثل بقیهی دوست دخترهای سام، ولت میکنه میری رد کارت پس هوا برت
نداره.
مادرش رو بهش گفت:
- ترانه زود ظرفها رو بشور بعد برو استراحت کن.
رو به من ادامه داد:
- شما اگه نمیخوای کار کنی از آشپزخونه برو بیرون، بذار کارمون رو بکنیم.
بدون حرفی سرم رو پایین انداختم و از آشپزخونه خارج شدم.
سام رو بهم گفت:
- نگار عزیزم داری میای میشه قندون رو هم بیاری؟|
سرم رو تکان دادم و قندون رو برداشتم و رفتم سمتش.
ساسان کنار سام نشسته بود.
وقتی قندون رو به سمت سام گرفتم، با نگرانی مچ دستم رو گرفت و آروم رو بهم گفت:
- نگار گریه کردی؟
با این حرف سام، ساسان سرش رو بالا گرفت و به صورتم نگاهی انداخت.
لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
- نه.
- ناراحتت کردن دوباره؟ لعنت بهشون، نمیدونم مشکلشون چیه.
romangram.com | @romangram_com