#آی_سی_یو_پارت_196
ناخواسته قدمی به سمت باغ برداشتم. ته باغ یه تاب بود، روش نشستم و چشمهام رو بستم و آروم خودم رو
تکان دادم، فقط صدای قژقژ تاب بود که شنیده میشد. اینجا رو دوست داشتم، حداقل واسه منی که تمام
زندگیم شده بود استرس و نگرانی خوب بود.
نمیدونم چقدر گذشت که صدای زمزمهی سام کنار گوشم من رو به خودم آورد.|
- دلم غرق است و در غمها از اینجا تا دلِ دریا
از آن روزی که چشمت کرد مرا هم مایلِ دریا
چمن سبز است و گل پویا ، هوا خوب است و رویایی
بهاران است و من تنها ، مگر در محفلِ دریا
دو چشمانم که از نوراست ، دو دستانم پر از آتش
تنم خاکی مگر سرکش ، دلم نیز از گِلِ دریا
گهی آتش سراپایم ، گهی همرنگ بارانم
گهی در دامنِ صحرا ، گهی در ساحلِ دریا
چو جاری می کنم دل را ، تنم سبزینه میپوشد
چه باشد سبزیِ صحرا ، به غیر از حاصل دریا
خدایا مهربانی کن که محتاجم به مهرت من
مرا وارسته کن اصلاً که باشم شاغل دریا
چشمهام رو بستم و گوش به نجوای سام سپردم. واقعا شنیدن این شعر توی این حال و هوا لذت بخش بود،
مخصوصا این که صداش با صدای موجهای دریا و قار قار کلاغها آمیخته شده بود.
توی حال و هوای خارج از اونجا بودیم که با صدای نازنین (دختر عمهی سام) چشمهام رو باز کردم.
دستی به کمرش زد و گفت:|
romangram.com | @romangram_com