#آی_سی_یو_پارت_195

- میشه دستم رو ول کنید؟

تازه به خودم اومدم و متوجه دست نگار شدم که توی دستم بود.

دستش رو به آرومی رها کردم، از جاش بلند شد و رو به بقیه گفت:

- مشکلی نیست، فقط سطحیه؛ ولی خب باز هم انگار پوستشون آسیب دیده، من یه پماد همراهمه بهتون میدم

روی پوستشون بزنید تا بهتر بشه. رانندگی نکنن بهتره، نباید بهشون فشار وارد شه.

سریع دور شد. عمو محسن زیر چشمی نگاه منظور داری بهم انداخت و رفت تا پماد رو از نگار بگیره.

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم، لعنت به این شانس.|

***

"نگار"

بالاخره به ویلای مورد نظر رسیدیم. ویلای به این بزرگی که اطرافش پر از درختهای کاج و چنار بود واقعا

حیرت انگیز بود.

صدای موجهای دریا که تا اینجا هم شنیده میشد، گویا به روح و روان چنگ میزد. هوای ابری روی مناظر

اطراف سایه انداخته بود و همهجا زیباتر به نظر میرسید، انگار همه چیز اینجا دست به دست هم داده بودن تا

محیطی برای آرامش فراهم کنن.

لحظهای چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و هوای تازهی اونجا رو به ریههام فرستادم. چقدر خوب بود.

با حس حضور سام کنارم سر برگردوندم.

سام لبخندی به چهرم زدم و گفت:

- خوشت اومده؟

- خیلی قشنگه!

دستش رو به حالت نوازش روی کمرم کشید و رفت تا به بقیه کمک کنه تا وسایلها رو ببرن داخل.


romangram.com | @romangram_com