#آی_سی_یو_پارت_194
همونطور که نگاهم به سمت دیگهای بود لباسم رو بالا زدم. نگار روی زانو پایین نشست، زیر چشمی کاملا
حواسم بهش بود.
آروم آروم دستش رو نزدیک آورد و روی شکمم گذاشت که صدای آخم بلند شد.
از برخورد دستش با بدنم ناخواسته تپش قلبم گرفتم.
به چشمهام خیره شد و گفت:
- عذر میخوام ولی...
میون حرفش پریدم و گفتم:
- مشکلی نیست، کارت رو بکن.
دوباره دستش روی پوستم نشست و باعث شد تنم گر بگیره، بار اول بود که نگار بهم دست میزد و تنم گر
میگرفت.|
نگاهم رو به سمت صورتش سوق دادم، نمیتونستم چشم ازش بردارم. من چم شده؟ چرا دوباره دارم به نگار
فکر میکنم؟
به تمام اجزای صورتش دقیق شدم. خدایا حقیقت چیه؟حقیقت خــ ـیانـت نگاره یا قضاوت من؟
نفس عمیقی کشیدم، کار تموم شده دیگه حقیقت مهم نیست.
با صدای نگار به خودم اومدم.
- این قسمت رو که فشار میدم درد میگیره؟
با دستش پهلوم رو فشار داد که از درد زیاد مچ دستش رو گرفتم و از خودم جداش کردم.
با تعجب بهم خیره شد که گفتم:
- آره درد داره.
نگاهش رو ازم گرفت و زیر لب آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com