#آی_سی_یو_پارت_193
نمیخواستم نگار بیاد، لباسم رو پایین کشیدم و گفتم:
- من خوبم، چیزیم نیست. لازم نیست نگار خانم بیاد، بگید نیاد.
عمو محسن رو بهم گفت:
- شاید یه وقت خدایی نکرده چیزیت بشه. قبلا هم قلبت رو عمل کردی، نباید ساده گرفت.
تن صدام رو کمی بالا بردم و رو به عموم گفتم:
- عمو گفتم که چیزیم نیست، بگو نیاد.
با صدای نگار روم رو برگردوندم.
- چی شده؟ کاری از دستم بر میاد؟
عمه نرگس با نیشخند رو به نگار گفت:
- دکتر که نیستی، فکر هم نمیکنم بتونی کاری کنی؛ ولی باز هم یه نگاهی بهش بنداز.
نگار آروم گفت:
- عمل نمیخوام بکنم که حتما باید لازم باشه دکتر باشم. معاینه و چکاپ وظیفهی پرستاره.
با حرف عمه دستهام رو مشت کردم، نمیفهمم چرا اینطور میکنه.|
عمو حسن رو به نگار گفت:
- دخترم یه نگاهی بنداز ببین خدایی نکرده یه وقت اتفاقی واسهش نیفتاده باشه.
و رو به من ادامه داد:
- ساسان لباست رو بالا بزن تا نگار جان ببینه.
عمه ژاله:
- دورش رو شلوغ نکنید، سایه هم نندازید تا نگاه بندازه ببینه یه وقت چیزی نشده باشه.
این حرف عمه باعث شد اطرافمون کمی خلوت بشه.
romangram.com | @romangram_com