#آی_سی_یو_پارت_189
بوده و الان تموم شده، پس دلیلی نداره به خاطرش بخوام رابطهم رو با سام بهم بزنم. بچه بازیهام رو قاطی
آیندهام نمیکنم!
با پوزخندی که کنج لبش خودنمایی میکرد، گفت:
- مسببش منم یا تویی؟ اگه میخوای بلایی که سر من آوردی رو سر برادرم هم بیاری همینجا همه چیز رو تموم
کن، به خاطر انتقامت اون رو هم نابود نکن.
اشک توی چشمهام حلقه زد، این مرد چقدر پست بود. من چه بلایی سرش آوردم؟! این که اون شکاکه تقصیر
منه؟
نمیخواستم اشک هام بریزن؛ ولی نشد، اشکهام مثل بارون صورتم رو خیس کردن، میون گریهام گفتم:
- این مشکل توئه که چشمهات رو روی واقعیت میبندی، تو کوری، این یه واقعیته!
عمو محسن رو به ساسان داد زد:
- ساسان حرف دهنت رو بفهم.|
نتونستم تحمل کنم، قبل از اینکه صدای هق هق گریهام بلند بشه ازشون دور شدم و سریع سوار ماشین شدم.
صورتم رو با دستهام پوشوندم و اجازه دادم این اشکهای مزاحم بریزن.
هیچ کدوم از حرکاتم دست خودم نبود، من واسه دفعهی دوم اجازه دادم جلوی ساسان خرد بشم و گریه کنم،
مثل یه بچه که تنها گیرش آوردن و آزارش میدن.
به حرمت گذشته هم که شده نباید با من این کار رو بکنه.
* * *
"ساسان"
با رفتن نگار، عمو با عصبانیت رو بهم غرید:
- ساسان ببین...
romangram.com | @romangram_com