#آی_سی_یو_پارت_188

موقع رسید.

باید سر یه فرصت مناسب با عمو محسن صحبت کنم.

سام رفت کمک کنه تا وسایلها رو بیاره. عمو محسن کنار ساسان بود و داشتن وسایلها رو توی ماشین جا

میدادن، از فرصت استفاده کردم و به سمتشون رفتم و رو به عمو محسن گفتم:

- ببخشید آقا محسن؟

عمو محسن و ساسان هر دو برگشتن سمتم.

- جانم دخترم؟

با عجز گفتم:

- خواهش میکنم با پروانه خانم صحبت کنید. اگه سام بفهمه...

ساسان نیشخندی زد و پرید میون حرفم:

- میترسی سام بفهمه؟

بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:

- آخرش چی؟ نمیخوای بفهمه؟ فکر میکنی ماه تا ابد پشت ابر مخفی میمونه؟

سرم رو پایین انداختم، میدونستم همه چی یه روز فاش میشه؛ ولیالان نه، الان وقتش نیست.

عمو محسن گفت:|

- باشه دخترم تو نگران نباش، باهاش صحبت میکنم.

ساسان با عصبانیت گفت:

- پس سام کی میخواد بفهمه؟ وقتی که ازدواج کردید؟

بهش خیره شدم و زیرلب غریدم:

- نه خیلی زود سام میفهمه؛ اما نه الان. هر اتفاقی داره میفته مسببش تویی، پس سر من داد نزن. اون گذشته


romangram.com | @romangram_com