#آی_سی_یو_پارت_187

- نه ساسان ۱۲سالشه، من ۳۱سالمه.|

دیگه چیزی نگفتم. قرار بود من توی این مسافرت هر روز و در کل به مدت یه ماه ساسان رو ببینم و باید روی

خودم کار میکردم، من سعی میکنم اون رو نادیده بگیرم؛ ولی واقعا سخته.

اصرار کردم سیزده به در برگردیم؛ ولی سام گفت همه قراره به مدت یه ماه اونجا باشن.

سام میگفت قراره بریم ویلای عموش توی شمال.

وقتی رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم. با همه سلام کردم و وقتی به عمهاش رسیدم، خیلی سرد سلام کرد،

اهمیتی ندادم. نگاهی به اطراف انداختم، ساسان هنوز نیومده بود.

عموی دیگهی سام (حسن آقا) رو به سام گفت:

- پس بالاخره عاقل شدی و داری زن میگیری!

سام لبخندی زد و چیزی نگفت.

عمه پروانه (عمهی سام) همونی که روز خواستگاری اومده بود، نگاهی به من انداخت و گفت:

- شما مگه نامزد ساسان نیستی گلم؟

با این حرفش حس کردم پارچ آب سردی رو روی سرم خالی کردن، دنیا روی سرم خراب شد. حالا باید چیکار

کنم؟ باید چی بگم؟

سام خندید و گفت:

- نه عمه جان ایشون نامزد من هستن نه ساسان.

همین که عمهاش اومد لب باز کنه و چیزی بگه ماشینی کنار پامون توقف کرد، نگاهی به ماشین انداختم، مزدا ۳

بود. همون لحظه ساسان از ماشین پیاده شد، تعجب کردم، پس ماشینش رو عوض کرده.|

ساسان با همه سلام کرد.

خدا رو شکر دیگه بحث کش پیدا نکرد؛ ولی هنوز هم میترسیدم، اگه سام بفهمه من بیچاره میشم. ساسان به


romangram.com | @romangram_com