#آی_سی_یو_پارت_186
- حالا واسه عید چیکار کنیم؟ بریم خونهی من؟
پا روی شک و تردیدهایی که به قلبم هجوم آوردن گذاشتم و گفتم:
- بریم. من که وقت نکردم سفره هفت سین بچینم.
رفتیم خونهی سام، بار اول بود خونهاش رو میدیدم و به یقین میتونم بگم واقعا زیبا و شیک بود.|
بالاخره سال جدید آغاز شد و زندگی من صفحهی تازهای از آینده رو شروع کرد، خط اول رو با لبخند و مهر و
عشق به سام آغاز کردم.
میگن هر حالتی که موقع سال تحویل باشی تا آخر سال هم همینطوری هستی، إن شاءالله که خیره.
* * *
بالاخره زمان مسافرت رسید، قرار بود با خانوادهی سام واسه تعطیلات عید بریم شمال.
همهی اعضای خانوادهاش بودن، برادرش، هر سه تا عمههاش و دو تا عموهاش. خانوادهی پر جمعیتی بودن،
حس غریبی داشتم.
یکم روبهرو شدن با عمهاش واسهم سخت بود، یعنی هنوز هم ازش دلخور بودم؛ ولی مجبور بودم تحمل کنم.
اگه روزی من بخوام با سام برم زیر یه سقف نباید واسه اون روزها واسه خودم دشمن جمع کنم. گاهی واسه
آرامش و زندگیت مجبوری از خیلی چیزها بگذری، حتی غرور و احساساتت و یا شاید هم خودت.
سام چمدونها رو تو صندوق عقب ماشین گذاشت و به سمت خونهی عموش راه افتادیم، قرار بود همه اونجا
جمع بشیم و با هم حرکت کنیم.
سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم و سوالی که ذهنم رو شدید درگیر کرده بود رو به زبون آوردم.
- میگم سام، چرا تو و برادرت اصلا شبیه به هم نیستید؟ تو چشم و ابرو مشکی و اون چشم آبی با موهای روشن!
- من شبیه مادرم شدم و سام شبیه پدربزرگ خدابیامرزم.
- اون ازت بزرگتره؟
romangram.com | @romangram_com