#آی_سی_یو_پارت_185

زندگیش رو بچرخونه؟ موندم چطور درس خونده این.

همین که سام اومد جوابش رو بده، عموش داد زد:

- بسه دیگه. شیرین تو هم بس کن، فقط الکی میخوای گیر بدی، سام تو هم الکی جوش نیار. بیخیال بشید

دیگه.

سام دستم رو گرفت و گفت:

- یه ساعت دیگه عیده، ببین من میخواستم سالم رو با کیا تحویل کنم!

دستم رو کشید و بعد از برداشتن کیفم، از خونه زد بیرون. من هم دنبالش رفتم.

سوار ماشین شدیم و سام حرکت کرد، هیچی نگفتم تا آروم بشه. کمی که گذشت آروم زمزمه کردم:|

- ببخشید، تقصیر من بود. باعث شدم تو هم با خانوادهات...

میون حرفم پرید و گفت:

- عزیزتر از تو کسی نیست. غلط کرده با تو اینطوری صحبت میکنه، از همون اول که وارد شدیم کارهاش رو

مخم بود و به زور تحملش کردم. دیگه تحملم یه حدی داره.

چیزی نگفتم که گفت:

- نگار باور کن به جون خودت که عزیزترینی من هیچ کدوم از دوست دخترهام رو بهشون معرفی نکردم که

اونطور گفت. پسر خودش نتونسته هنوز زن بگیره، الان داره دنبال جوونها میگرده تا مثل پسر خودش اونها

رو سیاه بخت کنه. اگه هم حرفی زد بدون به خاطر این بوده که یه بار پسرش من رو با یه دختر دید تو خیابون.

بهت هم گفتم اینها مال قبله، مطمئن باشه دیگه هرگز اون بچه بازیها تکرار نمیشه.

سری تکون دادم و گفتم:

- میدونم، من به تو اعتماد کامل دارم. تو هم اعصابت رو خرد نکن.

خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com