#آی_سی_یو_پارت_184
و آرومتر ادامه داد:
- نگار خانم من معذرت میخوام.
با این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه. همون لحظه سام به سمتم اومد، بازوم رو گرفت و
گفت:
- دستت رو الان زخم میکنی. اشکال نداره خودم جمعشون میکنم.
دستهام رو مشت کردم و آروم گفتم:
- بذار خودم جمع کنم.
فکر کنم متوجه شد که ناراحت شدم، به عنوان یه غریبه بین یه خانوادهی پر جمعیت واقعا تحمل همچین رفتاری
واسهم سخت بود. انگار که نون خور اضافهشون بودم یا شاید هم ارث پدرشون رو خورده بودم.
دستهای سام مشت شدن، چشمهاش رو محکم روی هم فشرد و سپس باز کرد. رو به عمهاش گفت:
- عمه دیگه با زن من اینطور صحبت نکن. یه اتفاق بود!|
عمهاش با چشمهای گرد شده بهش خیره شد.
تیکههای شکسته رو جمع کردم و سریع توی سطل آشغال انداختم و شتاب زده به سمت سام رفتم.
سام ادامه داد:
- دو تا ظرف الکی دلیل نداره با زن من اینطور رفتار کنی، اگه نگران ظرفهات هستی فردا ده برابرش رو
واسهت میخرم.
بازوی سام رو گرفتم و ملتمسانه گفتم:
- سام تو رو خدا بیخیال شو، من ناراحت نشدم. چیزی نگفتن که.
عمهاش با عصبانیت گفت:
- من گدای ظرف نیستم، میگم دختر نباید دست و پا چلفتی باشه. فردا که خواست ازدواج کنه چطور میخواد
romangram.com | @romangram_com