#آی_سی_یو_پارت_183

- خب دخترم، درس هم خوندی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- بله الان میرم سرکار.

- به به، چه کاری؟

- پرستارم.

- چقدر عالی، موفق باشی!

- ممنون.

همون لحظه ندا رو کرد به ساسان و گفت:

- حوصلهام سر رفت اینجا، ساسان بیا بریم قدم بزنیم.

ساسان با اجازهای گفت و به همراه ندا رفتن توی حیاط، عمه و زن عموی سام هم رفتن توی آشپزخونه تا میوه

بیارن، من هم باهاشون رفتم.

همراهشون بشقابها رو برداشتم و برگشتیم توی سالن، بین راه بودم که ندا و ساسان هم اومدن داخل،داشتم از

نزدیکشون رد میشدم، یه لحظه ندا با مسخره بازیهاش خورد به ساسان، ساسان هم بازوش خورد به من و

چون تعداد بشقابها زیاد بود چندتاش افتاد روی زمین و شکست.|

با ترس روی زانوهام نشستم و سعی کردم تکههای شکسته رو جمع کنم. دستهام میلرزیدن و هول شده

بودم، دوست داشتم بمیرم؛ اما این نگاه بقیه رو نبینم، هنوز نیومده این دومین اتفاقیه که افتاده.

عمهی سام با عصبانیت زیر لب غرید:

- مگه تو دست و پا چلفتی هستی؟ بده من بقیه ظرفها رو تا نشکستیشون.

بغض توی گلوم نشست. صدای ساسان شنیده شد که خطاب به عمهاش گفت:

- عمه جان تقصیر من بود.


romangram.com | @romangram_com