#آی_سی_یو_پارت_182
با خنده گفتم:|
- چرا؟
با لحن بامزهای گفت:
- چون به اندازهی سی تا دختر دنبال پسرهای خانواده میچرخه.
چهرهام تو هم فرو رفت. الان هم که طعمهاش ساسانه.
بدون حرفی به بیرون نگاه کردم تا این که رسیدیم، با هم از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم.
به نوبت با همه سلام کردیم، از جمله ساسان و ندا و عمو و عمه و پسرعمهی سام.
با استقبال اونها رفتیم و روی مبل نشستیم. عمهی سام رو کرد به سام و همونطور که نگاهش به من بود، گفت:
- ایشون دوست دخترته سام؟
با این حرفش حس کردم پارچ آب سردی رو روی سرم خالی کردن. سرم رو انداختم پایین، خود سام هم متوجه
شد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- نه عمه جان نامزدمه، عشقمه، زنمه!
دستم رو توی دستش گرفت و فشرد.
سرم رو بالا گرفتم که نگاهم توی نگاه ساسان گره خورد، مدل خاصی نگاهم میکرد، انگار توی نگاهش چیزی
بود و میخواست من با نگاه کردن بهش نگاهش رو بخونم؛ ولی من چیزی دستگیرم نشد.
چشم ازش گرفتم و به اجبار به سام لبخند تلخی زدم؛ ولی باز هم ناخواسته ازش ناراحت بودم، هم از دست
خودش و هم عمهاش، انگار حس میکردم با چه مصیبتی روبهرو هستم.|
خود سام هم شاید گناهش این بود که همهی دوست دخترهاش رو به خانوادهاش نشون میداد، من نمیخواستم
مثل اونها باشم و امیدوارم واقعا فرق داشته باشم.
شوهر عمهی سام رو کرد به من و گفت:
romangram.com | @romangram_com