#آی_سی_یو_پارت_181

واسه همیشه واسهم بیاهمیت شده. خاطراتش رو همون موقع تو شیراز دفن کردم و برگشتم مشهد.

سام چند روز بعد به همراه عموش اومدن خواستگاری. هیچ کس حرفی نزد، بابا و دایی با دیدن عموی سام

متعجب شدن؛ ولی من در جواب هزاران سوالی که توی ذهنشون بود فقط گفتم:

«-این زندگی منه، من بهتر از شما میدونم دارم چیکار میکنم».|

دیگه ساسان رو ندیدم، تا اینکه دیروز سام باهام تماس گرفت و گفت اجازهام رو از خانوادهم گرفته و واسه

بعد از عید قراره به همراه عموها و عمههاش بریم شمال.

واسه رویارویی با خانوادهاش استرس داستم، هر چند میدونستم سام بیشتر از هرکس دیگهای پشت و کنارمه.

ساعت ۶عصر بود، امشب ساعت ۹سال تحویل میشد و من و سام قرار بود سال جدید رو در کنار عمهاش

تحویل کنیم. به سمت کمدم رفتم تا آماده بشم.

شلوار جین تنگ مشکی رنگی به همراه مانتوی کتی مشکی که از قسمت سینه به پایین راه راه طلایی و قرمز و

آبی داشت رو پوشیدم، واسه آرایش هم خط چشم باریکی کشیدم با رژ لب آجری رنگ. کفش پاشنه بلندم رو

پوشیدم و شال طلایی رنگم رو هم سر کردم.

نگاهی به خودم انداختم، خوب شده بودم. چشم از آیینه گرفتم و از خونه زدم بیرون.

همون لحظه سام هم رسید، سوار ماشین شدم. اون هم خوشتیپ شده بود، مخصوصا با اون کت و شلوار طوسی

رنگی که پوشیده بود.

به سمت خونهی عمهاش حرکت کردیم. استرس داشتم،حس بدی وجودم رو گرفته بودم.

مضطرب رو به سام گفتم:

- حس بدی دارم سام. این عمهات نمیدونم اخلاقش چطوریه، ببینم دختر که نداره؟

خندید و گفت:

- نگران نباش. نه دختر نداره، همین ندا رو که توی خانواده داریم اندازه سی تا دختره.


romangram.com | @romangram_com