#آی_سی_یو_پارت_180
- خب چیکار کنم خجالت میکشم!
بلند خندید. با لبخند به خندیدنش خیره شدم.
دستی روی موهام کشید و گفت:
- همین خجالتی بودنت باعث شده خاص باشی دیگه!
با خنده گفتم:
- خجالتی بودنم یا کم تجربگیم؟
- اگر توی این زمینه با تجربه بودی که نه خجالتی میشدی و نه دیگه خاص بودی.|
لبخند کمرنگی زدم و سرم رو انداختم پایین، کاش به همون خوبی و پاکیای بودم که تو میدیدی. حتی این که
ذرهای فکر من به سمت کس دیگهای سوق کنه خودش بزرگترین خــ ـیانـت و بدیه.
رو بهم گفت:
- افتخار میدید با این بندهی حقیر برقصید؟
نگاهی به جمعیت انداختم و گفتم:
- با کمال میل!
دستم رو توی دستش گرفت و رفتیم وسط جمعیت. سنگینی نگاه خانواده رو حس میکردم؛ ولی نسبت بهشون
بی اهمیت بودم، من مثل ساسان نیستم که تمام زندگیم با حرف و افکار بقیه شکل بگیره.
آهنگ شادی پخش میشد؛ ولی ما آروم رقصیدیم، نگاه من خیرهی سام بود و فکرم داشت به سمت گذشته
پرواز میکرد. راه گذشته رو بستم، وقتی سام هست نباید خبری از گذشته باشه، نمیخوام دیگه اشتباهات
گذشته رو تکرار کنم.
* * *
یه ماه گذشت، توی این یه ماه با نزدیکی بیشتر من به سام حس کردم گذشته کاملا فراموش شده و ساسان
romangram.com | @romangram_com