#آی_سی_یو_پارت_179
نزدیک میز بودم که از بیحواسیم محکم خوردم به شخصی. سرم رو بالا گرفتم و با دیدن امیرعلی شوکه شدم.
بعد از مدتها کسی که حکم برادر من رو داشت و در حق من نامردی کرد رو باید به چشم یه غریبه بهش نگاه
کنم، مخصوصا با فرضیههایی که سام نسبت بهش داشت.
قطعا امیرعلی دیگه حکم یه غریبه رو واسهم داره.
با نگرانی رو بهم گفت:
- حالت خوبه؟
پوزخند پررنگی زدم و بدون این که جوابی بهش بدم، لیوان شربتی برداشتم و ازش دور شدم.
میپرسه حالم خوبه؟ آره من واقعا خوبم، مخصوصا با بلاهایی که سرم اومد.
سر جام نشستم و جرعهای از شربت رو خوردم. شیرینیش حالم رو بهتر کرد، نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم
به خودم مسلط باشم. اتفاقات اخیر باعث شده بود کمی عصبی بشم؛ ولی نباید با عصبانیت کنترل خودم رو از|
دست بدم، وگرنه دیگه نمیتونم راه درست رو تشخیص بدم، تا همین الان هم تاثیر خشم و عصبانیت بود که
باعث شد به این روز بیفتم.
سام اومد داخل. با خجالت سرم رو به زیر انداختم، هنوز هم قلبم مثل یه گنجشک میتپید.
بدون حرفی کنارم نشست، انگار میدونست دارم از خجالت آب میشم، مخصوصا این که خودش میدونست
اولین تجربهام بود.
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم، خودش رو با تماشای بقیه مشغول کرده بود.
چشمهام رو روی هم فشردم، بالاخره باید باهاش حرف بزنم یا نه؟
دستم رو آروم آروم به سمت میز بردم و دستم رو روی دستش که روی میز قرار داشت گذاشتم.
برگشت و نگاهی بهم انداخت، لبخندی از سر شیطنتش روی لبهاش خودنمایی میکرد. لبخند کمرنگی زدم و
گفتم:
romangram.com | @romangram_com