#آی_سی_یو_پارت_178
بـ ـوسهای روی موهام نشوند و گفت:
- دیگه غصه نخور، تا وقتی من هستم کسی جرات نمیکنه اشکت رو در بیاره.
اشکهام رو پاک کردم و گفتم:
- تو هیچوقت تنهام نذار باشه؟
دستهاش رو دو طرف صورتم قرار داد و گفت:
- نبینم دیگه چشمهات اشکی بشه، باشه؟ من خودم بخوام ولت کنم هم نمیتونم، پس خیالت راحت باشه.
لبخندی به چهرهاش زدم، محبت توی وجود این مرد موج میزد، از همون دیدار اول محبتش چشم گیر بود و من
چقدر به چنین شخصی که پشتم باشه نیاز دارم.
صورت سام هر لحظه نزدیکتر میشد و شدت تپش قلب من بیشتر، نفسهام به شمارش افتاده بود.
نمیدونم چرا؛ اما عقب نشینی نکردم تا این که بالاخره با از بین رفتن فاصلهی بینمون قلبم از حرکت ایستاد.
اولین تجربهی بـ ـوسهی زندگیم با سام اتفاق افتاد و چقدر برعکس تفکرات و خیالات من بود.
بعد از چند لحظه خودم رو عقب کشیدم. دستهام میلرزیدن، به لکنت افتاده بودم.
از جام بلند شدم و دستپاچه گفتم:|
- م...من...من...
حرفم رو یادم رفت، نمیدونستم چی میخواستم بگم.
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که روم رو ازش برگردونم و به سرعت وارد تالار شم. قلبم به شدت میتپید،
انگار میخواست از دهنم بیرون بیاد.
من چیکار کردم!
* * *
با حالی ناخوش به سمت میزی که پر از نوشیدنیهای مختلف بود هجوم بردم.
romangram.com | @romangram_com