#آی_سی_یو_پارت_176

سمتم.

رو بهم با اخم گفت:

- این همه ازم دور بودی، حالا ساکت یه جا نشستی؟ زود باش بیا من فقط میخوام با تو برقصم.|

- نه شیدا، اینطوری راحتترم. تو برو برقص.

دستم رو کشید و گفت:

- عمرا. اگه نیای اینقدر جیغ میزنم که آبرومون بره و میلاد فرار کنه.

با خنده و به ناچار بلند شدم و با هم رفتیم وسط.

کمی با شیدا رقصیدم، زیر نگاه سام و امیرعلی و بقیه کمی معذب بودم.

بعد از چند دقیقه بالاخره شیدا راضی شد تا برگردم، وقتی برگشتم سرجام رو به سام گفتم:

- این شیدا عجب لجبازیهها!

خندید و چیزی نگفت. محیط داخل خیلی خفه بود، با دست خودم رو باد زدم و گفتم:

- خیلی گرمه، بریم بیرون هوا بخوریم؟

- مانتو و شالت رو بپوش میریم.

مانتو و شالم رو پوشیدم و با هم رفتیم بیرون.

هوای بیرون خنک بود، باد ملایمی میوزید و پوست صورتم رو نوازش میکرد.

نفس عمیقی کشیدم و رو به سام گفتم:

- امیرعلی رو دیدی؟

- آره. خیلی نگاهت میکرد.

پوزخندی زدم که سام گفت:|

***


romangram.com | @romangram_com