#آی_سی_یو_پارت_175

- واقعا زیبا شدی، بهت تبریک میگم.

- نگار؟ مرسی که اومدی!

من رو توی آغوشش کشید، ازم جدا شد و گفت:

- این مرد کیه؟

نگاهی به سام انداختم و گفتم:

- نامزدمه. سام، برادر ساسان.|

چشمهاش از تعجب داشتن از حدقه بیرون میزدن، دستش رو جلوی دهنش گرفت و گفت:

- نگار داری چیکار میکنی؟ میخوای از ساسان انتقام بگیری؟ اون هم با برادرش؟ گـ ـناه برادرش چیه؟

با عصبانیت گفتم:

- من کاری نمیکنم شیدا، چه سام برادر ساسان باشه چه غریبه واسه من فرق نمیکنه. من نه قصدم تلافیه نه

چیز دیگه. ساسان حتی لیاقت تلافی کردن رو هم نداره، باید اینقدر حس تنهایی کنه تا دق کنه.

بعد از این که حرفم تموم شد از شیدا دور شدم و به سمت میلاد رفتم.

بی دلیل عصبانی شدم، انگار هر بار منتظر بهونهای بودم تا این عصبانیت رو بیرون بریزم.

به میلاد هم تبریک گفتم. توی نگاهش سوال بود؛ ولی بدون اهمیت بهش کناری ایستادم، سام به شیدا تبریک

گفت و هر دو به سمت میزی رفتیم و اونجا نشستیم.

مانتو و شالم رو در آوردم که با نگاه خیرهی سام مواجه شدم.

چشمکی زد و گفت:

- خودت رو از دست من در امان نگه دار.

بلند خندیدم و کنارش نشستم.

خدا رو شکر امیرعلی توی دیدم نبود. زمان به کندی میگذشت و ما همونطور نشسته بودیم تا این که شیدا اومد


romangram.com | @romangram_com