#آی_سی_یو_پارت_174
نمیخواستم به حرفهای اون اهمیت بدم. مقصر اصلی امیرعلی نیست، اگه ساسان مرد بود و عاشق، به حرف
مردم تن نمیداد و با یه حرف دیدش رو نسبت به من تغییر نمیداد.
با هم وارد ویلا شدیم. سام دستم رو توی دستش گرفت و رو بهم با نگرانی گفت:
- چرا دستهات سرده؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- استرس دارم.
سام جریان رو میدونست، بهش گفتم قبلا نامزد داشتم و اونها باعث جدایی ما شدن، یعنی همهی جریان رو
میدونست؛ ولی از این که اون شخص کیه خبر نداشت.
با ورودمون مامان سریع به سمت داییهام رفت.|
جشن مختلط بود. به محض ورودم، نگاهم به حالت گردش توی سالن چرخید تا این که قفل دو جفت چشم
مشکی شد. نفس توی سینهم حبس شد، خودش بود، امیرعلی. با دیدنش تمام کینههام دوباره ریشه زد. با نفرت
چشم ازش گرفتم.
اول به سمت دایی و خالههام رفتیم و سام رو بهشون معرفی کردم و گفتم نامزدمه.
سام با احترام بهشون دست داد و اونها هم با مهربونی جوابش رو دادن.
بعد از اون با هم به سمت شیدا رفتیم. با دیدن خوشحالی شیدا بغضم گرفت، همه چیز اونطور که اون خواست
شد؛ ولی واسه من با این که در کنار سام خوشحال بودم؛ ولی این، اون چیزی نبود که من میخواستم.
شیدا با دیدن ما تعجب کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- نگار!
لبخندی زدم و رفتم نزدیکش، سام هم به سمت میلاد رفت.
رو به شیدا گفتم:
romangram.com | @romangram_com