#آی_سی_یو_پارت_172

- هی نگو چه خبر، انگار سی سال نبوده. ما که هر روز حرف میزدیم. خبر خاصی نیست، امیرعلی هم زیاد نمیاد

اینجا، فقط چند بار اومد. کارهای تو باعث شد سر عقل بیاد و ساکتتر بشه، بهتر شد از بس این پسر انرژی

داشت مخ آدم رو میخورد.

لبخندی روی لبم نشست. شیطنتهای گذشتهمون، چه روزهایی بود.

مامان رفت و من رو با یه دنیا مرور خاطرات تنها گذاشت. به سام زنگ زدم و بهش خبر رسیدنم رو دادم، از

جشن آخر هفته هم گفتم و قرار شد اون هم بیاد، گفت میخواد با خانوادهام آشنا بشه.

تا شب خودم رو کلی سرگرم کردم. حس خوبی داشتم، انگار دوباره آرامش برگشته بود سراغم. توی خونهی

خودمون راحتتر بودم تا اون خونهی تاریک و ساکت.

مامان دوباره با غرغر کردنهاش باعث رفع دلتنگی من شد و من برخلاف گذشته دیگه حرص نمیخوردم.

* * *

با مامان توی آرایشگاه نشسته بودیم، باید به همه نشون بدم همونطور که اونها میخواستن یه دختر افسرده

نشدم، باید کارهاشون رو با رفتار سردم تلافی میکردم.

مامان بهم گوشزد کرد که تلافی کردن حرص هیچکس رو خالی نمیکنه؛ ولی این تلافی با همهی تلافیها فرق

داره، من سرد میشم، فقط همین.|

آرایشگر بعد از این که مامان رو آماده کرد اومد سمتم.

نگاهی به مامان انداختم، توی اون کت و دامن فیروزهای رنگ و با اون آرایش ملیحی که داشت، واقعا زیبا شده

بود.

بعد از یه ساعت بالاخره حاضر شدم، از جام بلند شدم و نگاهی کلی به خودم انداختم.

لباسم زرشکی رنگ و بلند بود و دور کمرم کمربند همرنگ لباسم میخورد و باعث میشد قسمت کمر لباسم تنگ

بشه.


romangram.com | @romangram_com