#آی_سی_یو_پارت_171

رفتم توی اتاقم، هنوز دست نخورده بود. به اندازهی ۲۱سال دوری دلتنگ بودم. این اتاق، چه شبهایی که

رویاهام رو اینجا سپری نکردم.

ناخواسته قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، کاش میشد همه چیز رو پس زد و برگشت به گذشته، به دورانی

که هیچ دغدغهای نداشتی.

کاش از اول احمق نبودم. سعی کردم به چیزهای بیخودی فکر نکنم.

رفتم توی سالن، نهار رو کنار خانوادهام خوردم، بعد از چند ماه حس کردم اولین غذایی بود که به دلم نشست.

ذهنم به سمت دیشب کشیده شد، دیشب هم خوب بود، شام خوردن کنار سام، مردی که مهربونه و نامرد نیست.

بعد از نهار با مامان رفتیم توی اتاقم، من روی تخت دراز کشیدم و مامان هم کنارم روی تخت نشست.

ازش پرسیدم:

- چه خبر؟ توی این مدتی که نبودم چه اتفاقهایی افتاد؟

- هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. اگر منظورت به امیرعلی و شیداست باید بگم اتفاق خاصی نیفتاده، شیدا که میلاد

دوباره رفته خواستگاریش و فکر کنم آخر این هفته جشن نامزدیش باشه.

با تعجب پرسیدم:

- این هفته؟ چرا به من چیزی نگفتی؟

- حالا که گفتم. من خودم هم دیروز فهمیدم.

- مامان به کسی نگو من اومدم.|

- یعنی چی؟ مگه جشن نامزدیش نمیای؟

- چرا میام؛ ولی میخوام همون روز بفهمن که من اومدم.

- باشه.

- خب دیگه چه خبر؟


romangram.com | @romangram_com