#آی_سی_یو_پارت_170

فرق دارن با هم.

موقع رفتن شد، بـ ـوسهای روی پیشونیم نشوند و گفت:

- مراقب خودت باش. اگه به چیزی نیاز داشتی حتما بهم بگو.|

- مرسی.

- خداحافظ.

- به سلامت.

* * *

روبهروی خونه قرار گرفتم. نخواستم بیان دنبالم.

با خوشحالی زنگ در رو فشردم، چقدر دلتنگ بودم، بیش از حد!

در باز شد و مامان روبهروم نمایان شد.

قلبم از هیجان خودش رو به در و دیوار سینهام میکوبید.

بیاختیار خودم رو پرت کردم توی آغوشش، عطر مادریش توی بینیم پیچید، بو کردن عطر مادر نعمت بزرگیه.

زیرلب نالیدم:

- مامان دلم واسهت اندازهی جوراب مورچه شده بود.

مامان خندید و غرید:

- بذار برسی بعد چرت و پرتهات رو شروع کن!

خندیدم و گفتم:

- دلم واسه همین غرغر کردنهات تنگ شده بود.

وارد خونه شدم. بابا هم اومد، مردی که بیشتر از صد تا مرد و مثل یه کوه پشتم بود.|

با لبخند خودم رو توی آغوشش جا دادم.


romangram.com | @romangram_com