#آی_سی_یو_پارت_169

لبخند تلخی زدم و سرم رو تکون دادم. بهش دقیق شدم، سام مرد مورد علاقهی هر دختریه و واسه زندگی

بهترین گزینهست. من مطمئنم سام نسبت به برادرش من رو خوشبختتر میکنه؛ ولی هنوز حسی که به

برادرش دارم اذیتم میکنه. سام بالاخره یه روز میفهمه اما کی؟

با کمک سام چمدونم رو بستم. خودش زنگ زد و واسهم بلیط گرفت.

بعد از این که کارها تموم شد رو بهم گفت:

- خب چی میدی به این شکم گرسنهی ما تا بخوره؟

- نمیدونم، چی میخوری واسهت درست کنم؟|

- میخوای از بیرون سفارش بدیم؟

- نه، صبر کن واسهت لازانیا درست میکنم.

چشمکی زد و گفت:

- ببینم چیکار میکنی!

رفتم توی آشپزخونه و شروع کردم به درست کردن شام، سام هم روی مبل نشست و فوتبال تماشا کرد.

بعد از این که شام حاضر شد، میز رو چیدم و رو بهش گفتم:

- بیا بخور ببین چه کردم!

دستهاش رو بهم مالید و گفت:

- از بوش مشخصه که چی شده!

پشت میز نشستیم. سام یکم از غذا رو مزه کرد و گفت:

- عالی شده، دستت طلا.

ذوق زده تشکر کردم.

شام توی محیط گرم و صمیمی بینمون صرف شد، چقدر خوب بود، دیگه حتی سام منو یاد ساسان نمیانداخت،


romangram.com | @romangram_com