#آی_سی_یو_پارت_168
تقهای به در اتاق زدم و وارد شدم.
بالاخره موفق شدم، مریم واسه یه هفته بهم مرخصی داد، میخوام این یه هفته رو برگردم شیراز. من از شیراز
فرار کردم تا ساسان رو نبینم در حالی که اون اینجاست، پس چه لزومی داره از اونجا فرار کنم؟
برگشتم خونه. باید کارهام رو بکنم، فردا صبح راه میافتم.
سام وقتی فهمید با عجله اومد پیشم.
لباسم رو با پیرهن آستین بلندی عوض کردم، اون که محرمم نیست، با این که جلوش شال نمیپوشیدم؛ ولی باز
هم سعی میکنم خیلی راحت نباشم.
با صدای زنگ در، رفتم و در رو باز کردم. سام با عصبانیت وارد شد و گفت:
- نمیشه حالا نری؟
- واسه چی نرم؟|
- نمیدونم، حس میکنم اگه بری جای یه چیزی خالی میشه.
ریز خندیدم و گفتم:
- یه هفته کامل که شد اینجام!
دستی به موهاش کشید و گفت:
- میخوای من هم باهات بیام؟
با تعجب گفتم:
- تو بیای من به خانوادهم چی بگم؟ با هم که نسبتی نداریم.
- خب پس کارها رو میکنم تا این نسبت برقرار بشه.
با این حرفش تنم گر گرفت، نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم. تا این که گفت:
- قبول؟
romangram.com | @romangram_com