#آی_سی_یو_پارت_167
توی نگاه تو به عنوان یه مرد پشیمونی و ناراحتی رو دیدم. عمو جان دیگه کار از کار گذشته، الان پای برادرت در
میونه. تو خودت رفتن نگار رو انتخاب کردی، پس الان دیگه عقب بکش، هر چی بیشتر سرد باشی بهتره. انقدر
ساکت و گوشه گیر نباش، خودت رو با چیزهای خوب سرگرم کن، برو باشگاه و چیزهای دیگه. الان بحث سر
سامه، دلش رو نشکن. تمرین کنیم دل نشکنیم. شاید تقدیر و صلاحت این بوده. غصه هیچ چیزی رو نخور،
ارزش نداره. تو به فکر چاره باش نه به فکر گذشته!
سرم رو بین دستهام گرفتم و زیر لب زمزمه کردم:
- عمو من نمیخوام نگار برگرده، من هنوز فراموش نکردم که چی به سرم اومد، رفتن نگار با سام نشون
دهندهی اینه که من فراموش شدم. بعضی وقتها یه حالتی بهم دست میده، شاید تو گذشته من به اندازهی نگار
دوستش نداشتم؛ ولی الان نمیدونم چرا تموم نمیشه هیچی! شاید دارم تاوان بدیهایی که در حقش کردم رو
میدم. نگار عاشقانه پای من ایستاد؛ ولی الان که فکر میکنم میبینم اونقدر عشق من قوی نبود که این رابطه
مستحکم باشه.
عمو دستی روی شونم کشید و گفت:
- چرا... فراموشش میکنی، فقط باید بخوای.|
چشمهام رو روی هم فشردم و گفتم:
- با این که من و سام به عنوان دو تا برادر واقعی نبودیم؛ هر چی باشه هم خونمه، برادرمه. نمیتونم. تنها راهش
اینه که کامل نگار از زندگی من بره، انگار هیچی نبوده.
* * *
"نگار"
به سمت اتاق مریم (خواهر میلاد) حرکت کردم.
امیدوارم قبول کنه، از الان هیجان داشتم واسه دیدن خانوادهم.
romangram.com | @romangram_com