#آی_سی_یو_پارت_166
هم نشدم.
با تعجب و بدون هیچ حرفی نگاهم میکرد. قبل از این که اشکهام راه خودشون رو باز کنن با نفرت نگاهم رو
ازش گرفتم و برگشتم توی سالن.
دیگه نمیتونستم اونجا بمونم، بنابر این با اصرارهای مکررم، سام راضی شد تا بریم.
لحظهی خداحافظی با همه خداحافظی کردم جز ساسان.
این خداحافظیها بی خوده، ما خداحافظیمون رو قبلا کردیم.
مسیر توی سکوت طی شد. سام من رو رسوند و رفت.
حال و حوصلهای برای تعریف نداشتم، اونقدر خسته شدم که رمقی واسه گریه کردن هم توی تنم نمونده بود.
* * *
"ساسان"
با رفتنشون خودم رو روی مبل پرت کردم.
عمو اومد پیشم و رو بهم گفت:
- بیا توی اتاقم میخوام، باهات صحبت کنم.
از جام بلند شدم و به همراهش وارد اتاق شدم.|
منتظر بهش چشم دوختم که گفت:
- چیزهایی که واسهم تعریف کردی برخلاف چیزهایی بود که امروز متوجه شدم.
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم، از نگاه عمو همه چیز خیلی ساده بود؛ اما واقعیت برعکسه. ادامه داد:
- ببین ساسان. چرا ما اشتباهی کنیم که منجر به پشیمونی بشه؟ چرا باید وقتی یه چیزی رو داریم قدرش رو
ندونیم و با از دست دادنش تازه ارزشش رو بفهمیم؟ چرا موقع انجام یه کاری به این چیزها فکر نکنیم؟ میدونم
همه اینها الان واسهت یه درس عبرت شد؛ ولی پسرم من نگاهت رو دیدم، شاید نگار متوجه نشه؛ ولی من
romangram.com | @romangram_com