#آی_سی_یو_پارت_165
لبخند تلخی زدم .چی میشد اگر نمیاومد؟|
موقع شام همه سر میز نشستیم، خدا رو شکر ساسان توی دیدم نبود واسه همین با خیال راحت تونستم شامم
رو بخورم.
بعد از شام همه رفتیم توی سالن.
ندا دست من رو گرفت و رفتیم توی اتاقش، میخواست دیزاین اتاقش رو که به تازگی عوض کرده بود رو بهم
نشون بده. اتاقی از ترکیب رنگهای طوسی و قرمز بود، واقعا زیبا بود.
لبخندی زدم و رو بهش گفتم:
- خیلی خوب شده!
- مرسی.
از فرصت استفاده کردم و رو بهش گفتم:
- به ساسان خیلی میای، میخواید ازدواج کنید؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- هنوز حس بینمون به اون اندازه نرسیده و راستش فکر میکنم یکم زود باشه؛ ولی خب، احساس میکنم اون
تمام معیارهای انتخاب من واسه ازدواج رو داشته باشه.
- خوشبخت بشید.
از جام بلند شدم و با گفتن با اجازهای از اتاق خارج شدم. با دیدن این دختر حالم داغون میشه، چه برسه که
حرفهاش رو هم بشنوم. مشکل از خودمه که هی سوال میپرسم.|
سرم پایین بود، محکم خوردم به یه نفر. سرم رو بلند کردم و با دیدنش قلبم وایساد، چشمهام پر از اشک
شدن.
فکرش رو نمیکردم سر این عشق اینقدر اذیت بشم، ساسان با اون بلایی که سرم آورد من حتی ازش متنفر
romangram.com | @romangram_com