#آی_سی_یو_پارت_164

همزمان با برگشتن ما، ندا سرش رو روی شونهی ساسان گذاشت و گفت:

- من از دستت ناراحت بودم، تو حتی باهام تماس هم نگرفتی!

ساسان نگاهش رو به جای دیگه دوخت و گفت:

- درگیر بودم. الان که اینجایی، جبران میکنم.|

همون لحظه گوشی ساسان زنگ خورد، ناخواسته نگاهم به سمت اسم شخصی که تماس گرفته بود کشیده شد،

نوشته بود آیدا.

ساسان متوجه شد که اسم رو خوندم و با اخم گوشیش رو از دیدم دور کرد.

قلبم به شدت میتپید، آیدا کیه؟ تا اونجایی که خبر داشتم کسی به اسم آیدا توی خانوادهشون ندارن.

نمیخواستم به چیزهای بد فکر کنم، بنابر این سعی کردم خودم رو مشغول کنم؛ ولی مگه میشد، حس میکردم

وجود شخص دیگهای توی زندگی ساسان؛ یعنی حتی یه ذره هم من توی فکر و خیال ساسان نیستم، من رو

راحت کنار گذاشت و شخص دیگهای رو جایگزین کرد.

چرا من هی اینطوری میشم؟ بسه نگار، مگه قرار نبود گذشته رو بذاری کنار؟

از جام بلند شدم و رفتم داخل تا با کمک کردن به زن عموی سام خودم رو سرگرم کنم، شروع کردم به چیدن

میز شام و در همون حال ازش پرسیدم:

- ندا جان قصد ازدواج ندارن؟

لبخندی زد و گفت:

- چند سالی رفت استرالیا درس خوند، الان که برگشته فکر کنم چشمش ساسان رو گرفته.

خندید و ادامه داد:

- هر چی صلاح باشه، دیگه دورهای که ما واسه ازدواج بچهها تصمیم میگرفتیم تموم شد. من هم جز خوشبختی

دخترم آرزویی ندارم.


romangram.com | @romangram_com